الشيخ عباس القمي
271
وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )
مىخواهى بگويم و اگر نه ساكت باشم . گفت : بگو . گفت : « إنّ الأُمّهات لايقعدنّ بِالرجال عَن الغايات » . پس فرمود : مادر اسماعيل عليه السلام كنيزى بود از براى مادر اسحاق و با آنكه مادرش ، كنيز بود ، حق تعالى او را مبعوث به نبوّت فرمود و قرار داد او را پدر عرب و بيرون آورد از صلب او پيغمبر خاتم ، خير البشر - صلوات الله عليه و آله . اينك تو مرا به مادر طعن مىزنى و حال آنكه من فرزند على و فاطمه عليها السلام مىباشم . پس به پا خاست و اشعارى خواند كه صدرش اين بيت است : شَرَّدَهُ الخَوف وأزرى به * كذاك مَن يكره حَرَّ الجلاد پس ، از نزد هشام بيرون شد و به جانب كوفه برفت . قرّاء و اشراف كوفه با او بيعت كردند . پس زيد خروج كرد و يوسف بن عمر ثقفى عامل عراق از جانب هشام حرب او را آماده گشت . زمانى كه تنور حرب تافته شد ، اصحاب زيد بناى غدر نهادند و نكث بيعت نموده ، فرار كردند و باقى نماند با زيد مگر جماعت قليلى و پيوسته قتال سختى كرد تا شب داخل شد و لشكريان دست از جنگ كشيدند و زيد زخم بسيار برداشته بود و تيرى هم بر پيشانىاش رسيده بود . پس حَجّامى را از يكى از قراى كوفه طلبيدند تا پيكان تير را از جبههء او بيرون كشد . همين كه حجّام ، آن تير را بيرون آورد ، زيد دنيا را وادع كرد . پس جنازهء او را برداشتند و در جوى آبى دفن نمودند و قبر او را از خاك و گياه پر كردند و آب بر روى آن جارى نمودند و از آن حجّام نيز پيمان گرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند . چون صبح شد ، حجّام به نزد يوسف رفت و موضع قبر زيد را نشان او داد . يوسف قبر زيد را شكافت و جنازهء او را بيرون آورد و سر مباركش را جدا كرد و براى هشام فرستاد . هشام او را مكتوب كرد كه زيد را برهنه و عريان بر دار كشد . يوسف او را در كناسهء كوفه برهنه بر دار آويخت و به همين قضيه اشاره كرده بعض شعراى بنى اميه - لعنهم الله - و خطاب به آل ابوطالب و شيعهء ايشان نموده و گفته :